تبليغاتX
ما 2 تا


از خود نمي پرسي : چرا

اين خسته را آزردمش؟

با خود نمي گويي ؟- چرا ،

اين مرغک پر بسته را

در دام غم افسردمش؟

اما چرا،

عشق تو را،

من سالها در سينه پنهان داشتم

وين راز دردآلود را ،

در دل نهفتم- آه- تا جان داشتم

اين آتش سوزنده را، آخر کجا مي بردمش!!!!!




+ درتاریخ چهارشنبه ششم شهریور 1387
ساعت 2:12
تـوسـط:دو دوست


 

کاش مي شد هيچ کس تنها نبود...

کاش مي شد ديدنت رويا نبود...

گفته بودي با تو ميمونم ولي

رفتي و گفتي که اينجا جا نبود...

ساليان سال تنها مانده ام،

شايد اين رفتن سزاي ما نبود...

من دعا کردم براي بازگشت،

دستهاي تو ولي بالا نبود...

بازهم گفتي که فردا ميرسي ،

کاش روز ديدنت فردا نبود..


 




+ درتاریخ دوشنبه چهارم شهریور 1387
ساعت 14:22
تـوسـط:دو دوست



ســـــــــايه ها در گـــــــــذرند

راه ها بي انتها

جاده ي اميد من

ميرسد تا به خدا


تا خـــــــــــدا راهي نيست

دو قدم پيش تر از ترديد اســـــــــــــت


سايه هاي ترديد

پي تاراج دلم آمده اند

همه جا تاريك است


ســــــــــايه ها دور شويد

نور را گم كرديد


من از اين چشمه نور

جرعه اي مي خواهم

تا به احســـــــــــــاس خدايي برسم

 


از خود نمي پرسي : چرا

اين خسته را آزردمش؟

با خود نمي گويي ؟- چرا ،

اين مرغک پر بسته را

در دام غم افسردمش؟

اما چرا،

عشق تو را،

من سالها در سينه پنهان داشتم

وين راز دردآلود را ،

در دل نهفتم- آه- تا جان داشتم

اين آتش سوزنده را، آخر کجا مي بردمش!!!!!

 




+ درتاریخ دوشنبه چهارم شهریور 1387
ساعت 14:21
تـوسـط:دو دوست


در امتداد نگاه تو
لحظه هاي انتظار شکسته مي شود
و بغض تنهايي من
مغلوب وجود تو مي شود

 

در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.

و به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه مي كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني

باران رعد وبرق و طوفان ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.


 




+ درتاریخ دوشنبه چهارم شهریور 1387
ساعت 0:55
تـوسـط:دو دوست


مترسک ناز مي کند
کلاغ ها فرياد مي زنند
و من سکوت مي کنم....
اين مزرعه ي زندگي من است
خشک و بي نشان



باز من

باز من ماندم تنهايي سرد
باز من ماندم خاطرات تلخ
باز من ماندم ناله واه
باز من ماندم اندوه غصه ها
باز قلبم از فرط اندوه لرزيد
باز به او دل سپردم ولي بجز رنج
باز هيچ نشد از عشق حاصل من
باز به من رنج و اندوه دادي
باز من را به خاک سياه نشاندي
باز رويي دلم پا نهادي
باز با غرورت مرا کشتي
باز در سکوت لبانم ناله پيچيد
باز قطره اشکي براي تنهايي خود ريختم
باز از خندهايي دورغين تو گريختم
باز من از اين عشق چه حاصل دارم
باز من کوشش باطل دارم
باز من غشق تو را مي جويم
بازمن قصه ي عشق تو را ميگويم

 




+ درتاریخ دوشنبه چهارم شهریور 1387
ساعت 0:53
تـوسـط:دو دوست


اين شب ها
چشم هاي من خسته است
گاهي اشک ، گاهي انتظار
اين سهم چشم هاي من است

 

رهايم كردي و رهايت نكردم!

هفتصدمين پادشاه را هم اگر به خواب ببيني ,

كنار كوچه‌ي بغض و بيداري

در انتظار تو خواهم ماند.

چشم‌هايم را بر پوزخند اين و آن بستم

و چهره‌ي تو را ديدم.

گوش‌هايم را بر زخم‌زبان اين و آن بستم

و صداي تو را شنيدم.

دلم روشن بود

كه يك روز از آنسوي گريه‌هايم مي‌آيي

حالا مي‌خواهم كه يك شبه هفتاد سال را سپري كنم ,

سپس بيايم و با عصايي در دست

و پشتي تا شده ,

كنار خياباني شلوغ در انتظار تو باشم ,

تا تو بيايي ,

مرا ببيني

و نشناسي ,

اما دستم را بگيري

و از ازدحام خيابان عبورم دهي!

مي‌شناسمت!

مگر مي‌شود نگاه غمگين تو را

از خاطر برد ؟

آشنايي نخواهم داد!

قول مي‌دهم آن‌قدر پير شده باشم

كه از نگاه كردن به چشم‌هايم نيز مرا نشناسي!

به خدا راست مي‌گويم!

قول مي‌دهم! باشد !

 


 




+ درتاریخ یکشنبه سوم شهریور 1387
ساعت 15:49
تـوسـط:دو دوست